غزل یا غزل؟؟؟؟؟ مسئله اصلا این نیست....

 

پیچ در پیچ هست و بی سر و ته/ سرنوشتی که من رقم زده ام   

مثل این کوچه ها که در دلشان/همه ی شب تو را قدم زده ام

دل که بیتاب میشود٬ کلمات/در سرم مثل باد می رقصند 

اسمشان را نه...شعر نگذاریم/گاهگاهی که از تو دم زده ام...

 

 

سلام...

"اتفاق" ها زندگی ما آدم ها رو میسازن و شاید بشه اون ها رو به سه دسته تقسیم کرد

اتفاق های خوب...اتفاق های بد و اتفاق های خیلی بد

قدیم تر وقتی تو بعضی شرایط٬ خیلی بهم سخت میگذشت٬ خیلی تلاش میکردم که یه چیزی رو تو اطرافم تغییر بدم تا اوضاع بهتر بشه....ولی اکثرا فرقی به حالم نداشت

حالا احساس میکنم که بعضی چیزا قوانین نا نوشته ی طبیعت هستن...باید صبر کرد تا اتفاق بیاد و بره..

صصصصصصصصصصصصصصبرررررررررررررررررررررررر

 

 

 اتفاق ۱: نادر ابراهیمی رفت٬ و فقط خاطره ی لذت خوندن کتابهاش برام به جا مونده

آشنایی من با نوشته  های نادر ابراهیمی از یه "اتفاق" ساده شروع شد

از... شبی که برادرم ۸۰ صفحه از جلد اول آتش بدون دود رو بی وقفه برای دوستش خوند و من شاهد بودم که هیچ کدوم خسته نشدن

تا....لحظه ای که سر کار جلد سوم آتش بدون دود رو میخوندم و کار هم میکردم و به بدترین وجه ممکن دستم رو سوزوندم

تا....لحظه ای که ۳۰ صفحه ی آخر جلد هفتم آتش بدون دود رو در حالی خوندم که داشتم تو پیاده رو راه میرفتم و عالم و آدم به من می خندیدن

تا.......

چیز بیشتری نمیتونم بگم...یعنی ندارم که بگم

فقط یکی از بایاتی های همیشه موندگار این کتاب رو مینویسم

 

 

پدرم میگوید از سولماز بگذر..که رنج می آورد

مادرم گریه میکند که از سولماز بگذر..که مرگ می آورد

خواهرهایم با خشم به من نگاه میکنند.. که ذلیل دختری شده ام

آه سولماز...اینها چه میدانند عاشق سولماز بودن چه درد شیرینی دارد...

  

 

اتفاق ۲:

 

"هر آشنایی تازه اندوهی تازه است"

 

نتیجه ای که گرفتم کم و زیاد متناسب با تلاشی بود که کردم....تقریبا

به هر حال از پاییز بعدی دوره ی جدیدی تو زندگیم شروع میشه

درس های جدید...محیط جدید....و ....آدم های جدید

به پشت سرم که نگاه می کنم می بینم که همه چیز هست به جز خیلی چیزها!

ولی فقط میتونم بگم که خیلی خیلی خسته هستم و اصلا نمی دونم تا چند ماه دیگه میتونم آمادگی پذیرش این همه "اتفاق" جدید رو تو زندگیم داشته باشم یا نه

 

 

اتفاق ۳:

تغییرات همیشه بوده و هست و خواهد بود

اما بعضی وقتها انجام "گرفتن" شون رو می بینی

بعضی وقتها انجام "گرفته" شون رو می بینی

 

به هر حال شعر مفهومی هست که در ظرف زبان ریخته میشه و من احساس میکنم همه چیز داره یه جور دیگه میشه

نمیدونم من دارم به سرعت تغییر میکنم یا هر چیزی که دور و بر من هست

فرقی نداره...شاید این آخرین شعر عاشقانه ای باشه که تو این وبلاگ میذارم

 

اتفاق ۴:

 

 

انسان محو! معنی در متن گمشده

گرچه جهان کلام به آخر رسیده ایست

دلتنگی ات بزرگتر از گریه کردنت

تنهایی ات بلند تر از هر قصیده ایست

 

  

یا میدونین یا تا چند لحظه دیگه خواهید دونست که شاعر این ۲ بیت دکتر سیدمهدی موسوی هست...

اگه بار اولی هست که این اسم رو می شنوین تو پیوندهای وبلاگ من یه نگاهی بندازین و روی عبارت "غزل پست مدرن" کلیک کنین

  به سرعت ۷ ماه گذشت و کارگاه شعر سید مهدی موسوی تموم شد...لا اقل فعلا تموم شد

و چقدرررررررررررر دلتنگی

از اینکه عادت کرده بودم که هفته های من ۶ روز هست و جمعه ها دیگه فقط شعر و شعر و ...

از بحث های طولانی توی متروی تهران تا کرج

از ۷ ساعت کارگاه و صحبت در مورد همه چیز بجز چیزایی که هیچ چ چ چ چ  ربطی به ادبیات نداشته باشه

از خیلی خیلی چیزهایی که یاد گرفتم و...... واقعا یاد گرفتم...

به هرحال فعلا باید صبر کنیم تا ببینیم سید مهدی موسوی کی و از کجا بر خواهد گشت

امیدوارم هر جایی که هستن همه چیز براشون عالی پیش بره

 

اتفاق ۵:

اون چیزی بود که "مرتضی علیزاده" برام تعریف کرد و این شعر رو تقدیم میکنم بهش

 

اتفاق ۶:

 

 

یک قطره ماه٬ در دل مرداب می شوم

وقتی شبیه بستنی ات٬ آب می شوم

 

شعر سقوط ساده ی من: چار٬ سه٬ دو٬ یک

از چشمهای آبی تو..

                             چکه..

                                        چکه..

                                                   چک..

 

بیدار هستم و به دلم خار می کشم

تا صبح می نشینم و سیگار می کشم

 

بعد از چهار سال٬ که البته کم نبود

امروز دیده بودمت و ...خواب هم نبود

  

تصویر های گنگ٬ که مانده برایم از/

بعد از چهار سال٬ تو را می سرایم از/

 

از...روزهای گرم تر از گرمی تنت

از...روزهای شعر "مشیری" نوشتنت

 

تردید در سپردن کاغذ به دست تو

تا اضطراب گفتن جانم...الو...الو

 

در گوش من صدای تو که حرف میزنی

بحث شبیه بودن این عشق و ...بستنی...

 

در کوچه ها نوشتن اسم تو روی برف

شبها دروغ و راست٬ ولی حرف٬ حرف٬ حرف

 

حسی غریب و سرد٬ که در جانمان نشست

و پرسش همیشگی ِ "بار اول است؟؟"

 

از ترس و لرز آمدن توی خانه تا/

وسواس در سرودن یک عاشقانه تا/

 

تا...اتفاق ماندن تو٬ آنچه رخ نداد

تا...این چهار سال٬ که مانند برق و باد

 

وقتی به سادگی٬ "به خدا می سپارمت"

وقتی سکوت....

.

.

.

.

.

 پاسخ ِ "من دوست دارمت"

 

وقتی غروب بیشتر از چند ساعت است

این چند سال...فاصله ی عشق و عادت است

 

هر روز بی تفاوت٬ از فکر تو فرار

هر شب ولی٬ شمردن تا چند صد هزار

 

یک آسمان ابری ِ لبریز٬ در من است

"دلتنگی ام٬ بزرگ تر از گریه کردن است...."

 

***

تقدیر...سرنوشت... و یا حالت محال

اما خودت بگو٬ که چرا بعد ِ چار سال٬

 

باید نشسته باشم٬ در اول بهار

تهران/ ونک/ درست سر ساعت چهار

 

من بودم و شلوغی این شهر و ...آه و کاش

وقتی که جای بستنی ات روی گونه هاش...

 

 

شاد و در پناه حق بمانید

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۸۷ساعت 19:21  توسط مهدی معارف  |