ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو
میبرد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو....
«فریدون مشیری»
------------------------------------------------------
سلام دوستان عزیزم
سر کله زدن های شبانه روزی با درس هایی که فرسنگ ها با دنیای شعر و شعور فاصله دارن و درگیری های همیشگی با استاد هایی که بویی از ادب و انسانیت به مشامشون نرسیده اصلا توجیه خوبی برای این همه تاخیرم نیست.
برای همین با تقریب خوبی هیچ بهانه ای ندارم و فقط و فقط معذرت میخوام...
حرف خیلی خیلی دارم...
در مورد ساختارهای غزل معاصر...مدت زیادی هست که روش دارم فکر میکنم و میخونم و میخونم...
تلاش های ذهنی خودم هم برای پیدا کردن ایده های ناب و جدید در غزل معاصر کماکان ادامه داره و نظرات دوستان خوبم مثل همیشه بهترین کمک برای من خواهد بود .... حتما برای پست بعد از این نظر با دست پر تری میام...فعلا برای جبران اینهمه تاخیر با ۲ تا غزل به روز شدم....
راستی!!
بعضی از دوستان در مورد نحوه ی تهیه ی کتابم پرسیدن...باور کنین من خودم دقیقا نمیدونم کدوم کتاب فروشی ها این کتاب رو دارن...اما اطلاع دادن دقیق این کار رو هم به پست بعد موکول میکنم...
فعلا دوستانی که مایل بودن کتاب من رو تهیه کنن آدرسشون رو به این ایمیل، میل بزنن تا خودم براشون پست کنم:
maaref_kavir@yahoo.com
بیشتر از این سرتون رو درد نمیارم
با ۲ تا غزل اومدم... و مشتاقانه منتظر نظرات شما خواهم ماند....
غزل ۱:
در مسیر ریل های این قطار از تو دور میشوم
راه دیگری اگر نمانده....بیشتر صبور میشوم
هر طلوع از دریچه های شرق روشنی می آوری
هر غروب میروم و پشت کوه...سوت و کور میشوم
ماهی ِ همیشه تشنه ام و در خیال های دور، باز
بین بازوان تو اسیر پنجه های تور میشوم
از نشستن ِ کنار ِ قطعه های زندگی گریز نیست
آه...در میان قطعه های نا گزیر، جور میشوم
« شاعری که گفت دوست دارمت و بعد تا همیشه رفت »
من!!! که در خیال آنکه دوست دارمش....مرور میشوم....
و غزل دوم:
تن ِ درخت نوشتم، اگر که خوب ببینی،
منم اسیر و گرفتار عشق پاک زمینی!!
سلام کردی و لرزید کلّ ِ دار و ندارم:
نگاه و دست و دل و قلب و قند و چایی و سینی
زمین کجا تو کجا، سر تر از تمامی عالم
نگفت آینه دیشب؟ نگفت ماه ترینی؟
ستاره چین ِ شب سرد و تنگ و تار، همینم
ستاره ای که درخشد در این غبار، همینی
کبوترانگی ات انتهای هر چه تغزل!
اگر که پر زنی و روی بام من بنشینی،
میان ِ ابر غزلها برات لانه بسازم
که هرچه خواست دلت، واژه واژه واژه بچینی
هر آنچه بود سرودم،
غزل تمام،
و امضا:
من ِ اسیر و گرفتار عشق پاک زمینی.....
شاد و در پناه حق بمانید





