سلام
سلام طولانی به اندازه ی ۹۹ روز نبودن محض...نه تو دنیای مجازی نه تو دنیای حقیقی و نه تو هیچ دنیای دیگه
حرف هست
خیلی هم هست
اما ترجیح میدم ایندفعه چیزی نگم
به جز معذرت از تمام دوستایی که تو این مدت من رو برای خوندن شعرشون دعوت کردن
قسم میخورم که همه ی شعرهارو بیت بیت خوندم...اما...
..
..
بگذریم..
...
... و ... شعر...
هرچند ۲۱ روز دیگه تا بهار نمونده...اما بازم با یه غزل پاییزی اومدم
کسایی که پاییزهاشون بیشتر از سه ماه طول میکشه که هیچ...
بقیه هم به بزرگی خودشون ببخشن..
درخت بود٬ و سرمای تازیانه ی باد
که "برگ اول" پاییز...بر زمین افتاد
اتاق کوچک و یک پنجره به سمت غروب
چه سخت جا شده تنهایی ام در این ابعاد
نوشتن از همه ی لحظه های دلتنگی
نه...انتظار زیادی است از توان مداد
نشسته ام و ورق میزنم هر آنچه گذشت
تمام عمر...همان یک دو روز رفته به باد:
حکایت من و دمسردی تو و اسفند
حکایت تو و دلگرمی من و مرداد
حکایت همه ی آنچه با من است هنوز
حکایت همه ی آنچه برده ای از یاد
چه داستان غریبی...که سنگ هم که شنید،
سرود با دل سنگش، غزل غزل فریاد
...قمار بودی...
قمار بودی و دیگر نتیجه معلوم است
و "برگ آخر" این عشق - هرچه بادا باد-
میان هاله ای از دود، شاعری گم شد،
و برگ دیگری از شاخه بر زمین افتاد....
شاد و در پناه حق بمانید





