همه چیزش خیلی عالی بود..به جز اسمش که بازی «یلدا» بود و حالا که یکی مثل من بعد از اینهمه وقت میخواد توش شرکت کنه باید خجالت بکشه که به یلدای بعدی نزدیکتریم تا یلدای قبلی..
دوستان زیادی من رو به بازی دعوت کردن..از همشون ممنونم..اما میزبان اصلی من «احسان بیگ زاده» عزیز هست که زودتر از همه من رو دعوت کرده بود...
------------------
۱- سه ماه قبل از اینکه پا به این دنیا بذارم صدام زحمت کشید و وسط محله امیریه یه بمب انداخت..موج انفجار همه چیز رو گرفت و همه ی این اتفاقات در حالی رخ داد که خانه ی ما (البته من که هنوز نبودم) در نزدیکی محل فرود بمب بود..اکثر دوستان و اشنایان به این نتیجه رسیدن که من احتمالا همراه با انواع و اقسام مشکلات جسمی و روحی و عقلی و روانی و... به دنیا خواهم آمد.
۲-سیزده سالم بود و هنوز «فریدون مشیری» رو نمیشناختم..یه معلم ادبیات داشتیم..مرد درستی بود..با هم عیاق بودیم...یه روز از من پرسید مشیری رو میشناسی؟ گفتم نه. چیزی نگفت. فقط اول دفترم نوشت:
اگر ماه بودم٬ به هر چا که بودم٬ سراغ ترا از خدا میگرفتم
اگر سنگ بودم٬ به هرجا که بودی سر رهگذار تو جا میگرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر سر بام من مینشستی
اگر سنگ بودی٬ به هر جا که بودم٬ مرا میشکستی٬ مرا میشکستی
...همین کافی بود...
۳- سالی که قرار بود کنکور سراسری بدم فقط درس خوندم..همین..فقط درس...سیمهای سازم رو هم پاره کردم..یک مصرع هم شعر نگفتم...هنوز که هنوزه از خودم میپرسم: واقعا ارزشش رو داشت؟...
۴- خیلی از عزیزانی که شعرهای عاشقانه ی کتاب من رو خوندن مستقیم یا غیر مستقیم گفتن که این بنده خدا یا خیلی عاشقه یا به شدت شکست عشقی خورده...من هیچ کدومشون نیستم...اعتراف میکنم که در بسیاری از شعرهام خودم رو جای عاشق ترین افراد گذاشتم و از زبان اونها سرودم...
۵- میتونم بگم که در کل آدم سردرگمی هستم...و به همین دلیل تو زندگیم از قوافل زیادی عقب موندم که یک نمونه ی حیّ و حاضرش همین بازی یلدا بازی هست..اما به قول یکی از دوستان عزیزم: «خدایا هرچی از ما گرفتی بگیر...این دل خوش رو ازمون نگیر...»
-----------------
و اما شعر...
این ایام به وبلاگ هرکس که سر میزدم٬ به بهانه ی این بازی٬ از روزهای بسیار دور زندگیش نوشته بود..روزهایی که هممون گذروندیم و حالا فقط به عنوان خاطره ازش یاد میکنیم...
...
بر بالهای خاطره ها می سپارمش
رویای سبز کودکی ام...دوست دارمش...
...
یادش به خیر...«ساری» و شیرینی سفر
یادش به خیر...ساحل پهناور خزر
فارغ ز وزن و قافیه و قطعه و غزل
زیبا ترین سروده ی عالم: اتل متل
گنج و طلسم گمشده درهفت آسمان
غول چراغ و جادوی او...هست یادتان؟؟؟
عطر گلاب و آتش اسفند و بوی عید
مادر بزرگ و چادر گلدوزی سفید
سجاده ی همیشگی ِ گوشه ی اتاق
تنهایی چنار جوان، انتهای باغ
باور کنید... صحبت دریا و رود را
قول و قرار شبنم و یاس کبود را
آواز عاشقانه ی گلبرگ با زمین،
امواج سبز شالی، هنگام دستچین،
حجب و حیای آهوی عاشق و سر به راه،
هول و هراس جفت پرستوی پا به ماه،
در پیش چشم کوچک من جلوه می نمود
معنای پاک عشق، همانی که بود، بود
لذت ترین لذت دنیا برای من
حسّ لطیف و ناب هم آغوشی چمن
برف و سکوت سرد زمستان...و پنجره
پاییز زرد و نم نم باران...و پنجره
جمعه غروب، حال و هوا سوزناک بود
یادش به خیر، آینه ی دل چه پاک بود
با یک اشاره، دلم زود می شکست
ردّ زلال اشک...که بر گونه می نشست...
***
در گیر و دار آمد و شدهای روزگار
بر لوح دل، غبار سیه فام، شد هوار
نجوای ابر و باد به گوشم غریب شد
آواز سینه سرخ و چکاوک فریب شد
احساس پاک و بی غل و غش دود شد و رفت
شد یک پُک غلیظ...
و نابود شد...
و رفت...
حالا، درون بتکده ی علم، مرده ایم
در لابلای رابطه ها جان سپرده ایم
هرچند دست خود به فلک هم رسانده ایم
در حل مشکلات کلان شهر ، مانده ایم
شبها که عشق در دل بی کینه قصر داشت،
شبها که ماه وسعت بی حد و حصر داشت،
پای بساط باده و افیون و شیره ایم
تا خرخره درون گناه کبیره ایم
حال و هوای عشق که - بی بحث - بازی است
خط تمام رابطه هامان موازی است
بگذر از اینکه قدرت عشق و جنون چه کرد
یا آن فلان فلان شده..با بیستون چه کرد...
چیزی که نیست، صحبت مجنون و لیلی است
بلبل... عجب مزاحم بانگ تریلی است!!
وقتی که «هیچ» جای غذا سیر می کند
پروانه یا کلاغ... چه توفیر می کند؟..
در گیر و دار آمد و شدهای روزگار
در عصر مرگ و آتش و خون..قرن زهر مار
انسان هاج و واج، که در هم شکسته است
یک کوله بار «ایسم» ، و دوشی که خسته است
تا کی، کجا، دوباره، کسی گوید این چنین:
«افسوس...روزگار غریبی است نازنین»یک تکه ابر آمد و مهتاب را ربود
دی شیخ با چراغ... همین دور و بر نبود؟؟؟
***
حالا میان حسرت و افسوس و آه و کاش
ما مانده ایم و سایه ی این آسمان خراش
ما مانده ایم و قرن اتم، اقتصاد، نفت
مادر بزرگ هم که برای همیشه رفت
در گیر و دار آمد و شدهای روزگار
مبهوت و مات و گیج و گم و گنگ و بی قرار
یک گوشه می نشینم و می آورم به یاد
دیگر صدای باران...
...
دیگر صدای باد...
شاد و در پناه حق بمانید.






