X
تبلیغات
برکه ی مهتاب
غزل یا غزل؟؟؟؟؟ مسئله اصلا این نیست....

 

پیچ در پیچ هست و بی سر و ته/ سرنوشتی که من رقم زده ام   

مثل این کوچه ها که در دلشان/همه ی شب تو را قدم زده ام

دل که بیتاب میشود٬ کلمات/در سرم مثل باد می رقصند 

اسمشان را نه...شعر نگذاریم/گاهگاهی که از تو دم زده ام...

 

 

سلام...

"اتفاق" ها زندگی ما آدم ها رو میسازن و شاید بشه اون ها رو به سه دسته تقسیم کرد

اتفاق های خوب...اتفاق های بد و اتفاق های خیلی بد

قدیم تر وقتی تو بعضی شرایط٬ خیلی بهم سخت میگذشت٬ خیلی تلاش میکردم که یه چیزی رو تو اطرافم تغییر بدم تا اوضاع بهتر بشه....ولی اکثرا فرقی به حالم نداشت

حالا احساس میکنم که بعضی چیزا قوانین نا نوشته ی طبیعت هستن...باید صبر کرد تا اتفاق بیاد و بره..

صصصصصصصصصصصصصصبرررررررررررررررررررررررر

 

 

 اتفاق ۱: نادر ابراهیمی رفت٬ و فقط خاطره ی لذت خوندن کتابهاش برام به جا مونده

آشنایی من با نوشته  های نادر ابراهیمی از یه "اتفاق" ساده شروع شد

از... شبی که برادرم ۸۰ صفحه از جلد اول آتش بدون دود رو بی وقفه برای دوستش خوند و من شاهد بودم که هیچ کدوم خسته نشدن

تا....لحظه ای که سر کار جلد سوم آتش بدون دود رو میخوندم و کار هم میکردم و به بدترین وجه ممکن دستم رو سوزوندم

تا....لحظه ای که ۳۰ صفحه ی آخر جلد هفتم آتش بدون دود رو در حالی خوندم که داشتم تو پیاده رو راه میرفتم و عالم و آدم به من می خندیدن

تا.......

چیز بیشتری نمیتونم بگم...یعنی ندارم که بگم

فقط یکی از بایاتی های همیشه موندگار این کتاب رو مینویسم

 

 

پدرم میگوید از سولماز بگذر..که رنج می آورد

مادرم گریه میکند که از سولماز بگذر..که مرگ می آورد

خواهرهایم با خشم به من نگاه میکنند.. که ذلیل دختری شده ام

آه سولماز...اینها چه میدانند عاشق سولماز بودن چه درد شیرینی دارد...

  

 

اتفاق ۲:

 

"هر آشنایی تازه اندوهی تازه است"

 

نتیجه ای که گرفتم کم و زیاد متناسب با تلاشی بود که کردم....تقریبا

به هر حال از پاییز بعدی دوره ی جدیدی تو زندگیم شروع میشه

درس های جدید...محیط جدید....و ....آدم های جدید

به پشت سرم که نگاه می کنم می بینم که همه چیز هست به جز خیلی چیزها!

ولی فقط میتونم بگم که خیلی خیلی خسته هستم و اصلا نمی دونم تا چند ماه دیگه میتونم آمادگی پذیرش این همه "اتفاق" جدید رو تو زندگیم داشته باشم یا نه

 

 

اتفاق ۳:

تغییرات همیشه بوده و هست و خواهد بود

اما بعضی وقتها انجام "گرفتن" شون رو می بینی

بعضی وقتها انجام "گرفته" شون رو می بینی

 

به هر حال شعر مفهومی هست که در ظرف زبان ریخته میشه و من احساس میکنم همه چیز داره یه جور دیگه میشه

نمیدونم من دارم به سرعت تغییر میکنم یا هر چیزی که دور و بر من هست

فرقی نداره...شاید این آخرین شعر عاشقانه ای باشه که تو این وبلاگ میذارم

 

اتفاق ۴:

 

 

انسان محو! معنی در متن گمشده

گرچه جهان کلام به آخر رسیده ایست

دلتنگی ات بزرگتر از گریه کردنت

تنهایی ات بلند تر از هر قصیده ایست

 

  

یا میدونین یا تا چند لحظه دیگه خواهید دونست که شاعر این ۲ بیت دکتر سیدمهدی موسوی هست...

اگه بار اولی هست که این اسم رو می شنوین تو پیوندهای وبلاگ من یه نگاهی بندازین و روی عبارت "غزل پست مدرن" کلیک کنین

  به سرعت ۷ ماه گذشت و کارگاه شعر سید مهدی موسوی تموم شد...لا اقل فعلا تموم شد

و چقدرررررررررررر دلتنگی

از اینکه عادت کرده بودم که هفته های من ۶ روز هست و جمعه ها دیگه فقط شعر و شعر و ...

از بحث های طولانی توی متروی تهران تا کرج

از ۷ ساعت کارگاه و صحبت در مورد همه چیز بجز چیزایی که هیچ چ چ چ چ  ربطی به ادبیات نداشته باشه

از خیلی خیلی چیزهایی که یاد گرفتم و...... واقعا یاد گرفتم...

به هرحال فعلا باید صبر کنیم تا ببینیم سید مهدی موسوی کی و از کجا بر خواهد گشت

امیدوارم هر جایی که هستن همه چیز براشون عالی پیش بره

 

اتفاق ۵:

اون چیزی بود که "مرتضی علیزاده" برام تعریف کرد و این شعر رو تقدیم میکنم بهش

 

اتفاق ۶:

 

 

یک قطره ماه٬ در دل مرداب می شوم

وقتی شبیه بستنی ات٬ آب می شوم

 

شعر سقوط ساده ی من: چار٬ سه٬ دو٬ یک

از چشمهای آبی تو..

                             چکه..

                                        چکه..

                                                   چک..

 

بیدار هستم و به دلم خار می کشم

تا صبح می نشینم و سیگار می کشم

 

بعد از چهار سال٬ که البته کم نبود

امروز دیده بودمت و ...خواب هم نبود

  

تصویر های گنگ٬ که مانده برایم از/

بعد از چهار سال٬ تو را می سرایم از/

 

از...روزهای گرم تر از گرمی تنت

از...روزهای شعر "مشیری" نوشتنت

 

تردید در سپردن کاغذ به دست تو

تا اضطراب گفتن جانم...الو...الو

 

در گوش من صدای تو که حرف میزنی

بحث شبیه بودن این عشق و ...بستنی...

 

در کوچه ها نوشتن اسم تو روی برف

شبها دروغ و راست٬ ولی حرف٬ حرف٬ حرف

 

حسی غریب و سرد٬ که در جانمان نشست

و پرسش همیشگی ِ "بار اول است؟؟"

 

از ترس و لرز آمدن توی خانه تا/

وسواس در سرودن یک عاشقانه تا/

 

تا...اتفاق ماندن تو٬ آنچه رخ نداد

تا...این چهار سال٬ که مانند برق و باد

 

وقتی به سادگی٬ "به خدا می سپارمت"

وقتی سکوت....

.

.

.

.

.

 پاسخ ِ "من دوست دارمت"

 

وقتی غروب بیشتر از چند ساعت است

این چند سال...فاصله ی عشق و عادت است

 

هر روز بی تفاوت٬ از فکر تو فرار

هر شب ولی٬ شمردن تا چند صد هزار

 

یک آسمان ابری ِ لبریز٬ در من است

"دلتنگی ام٬ بزرگ تر از گریه کردن است...."

 

***

تقدیر...سرنوشت... و یا حالت محال

اما خودت بگو٬ که چرا بعد ِ چار سال٬

 

باید نشسته باشم٬ در اول بهار

تهران/ ونک/ درست سر ساعت چهار

 

من بودم و شلوغی این شهر و ...آه و کاش

وقتی که جای بستنی ات روی گونه هاش...

 

 

شاد و در پناه حق بمانید

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 19:21  توسط مهدی معارف  | 
 ...امروز هم گذشت... و تو نیستی هنوز...

 

سلام

سلام طولانی به اندازه ی ۹۹ روز نبودن محض...نه تو دنیای مجازی نه تو دنیای حقیقی و نه تو هیچ دنیای دیگه

حرف هست

خیلی هم هست

اما ترجیح میدم ایندفعه چیزی نگم

به جز معذرت از تمام دوستایی که تو این مدت من رو برای خوندن شعرشون دعوت کردن

قسم میخورم که همه ی شعرهارو بیت بیت خوندم...اما...

..

..

بگذریم..

          ...

              ... و ... شعر...

                           

 

هرچند ۲۱ روز دیگه تا بهار نمونده...اما بازم با یه غزل پاییزی اومدم

کسایی که پاییزهاشون بیشتر از سه ماه طول میکشه که هیچ...

بقیه هم به بزرگی خودشون ببخشن..

 

 

 

درخت بود٬ و سرمای تازیانه ی باد

که "برگ اول" پاییز...بر زمین افتاد

 

اتاق کوچک و یک پنجره به سمت غروب

چه سخت جا شده تنهایی ام در این ابعاد

 

نوشتن از همه ی لحظه های دلتنگی

نه...انتظار زیادی است از توان مداد

 

نشسته ام و ورق میزنم هر آنچه گذشت

تمام عمر...همان یک دو روز رفته به باد:

 

حکایت من و دمسردی تو و اسفند

حکایت تو و دلگرمی من و مرداد

 

حکایت همه ی آنچه با من است هنوز

حکایت همه ی آنچه برده ای از یاد

 

چه داستان غریبی...که سنگ هم که شنید،

سرود با دل سنگش، غزل غزل فریاد

 

...قمار بودی...

 

قمار بودی و دیگر نتیجه معلوم است

و  "برگ آخر"  این عشق - هرچه بادا باد-

 

میان هاله ای از دود، شاعری گم شد،

و برگ دیگری از شاخه بر زمین افتاد....

 

 

شاد و در پناه حق بمانید


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 11:41  توسط مهدی معارف  | 
به نام خدا

 

حرف شش تا مونده به آخر:

دیشب تصمیم گرفتم که امروز به روز شم و امروز ساعت ۸.۴۵ صبح دقیقه وقتی داشتم از خواب بیدار میشدم شنیدم که امیرحسین مدرس از شبکه ی دو داره یکی از غزل های امین پور رو میخونه

تااینجا همه چیز عادی بود فقط وقتی غزل تموم شد گفت:

این هم غزلی از مرحوم قیصر امین پور رحمه الله علیه....

فقط میتونم بگم خشکم زد..همین...

الان هم هیچی نمیتونم بگم

فقط خوشحالم که وقتی حدود ده روز پیش تو خانه ی هنرمندان اسمشو خوندن که  برامون صحبت کنه.....سالن اونقدر براش دست زد که مطمئن بشه تو قلب هممون ریشه دوونده و خیلی بیشتر از قدرت بیان کلمات دوسش داریم...

شاعری که حرف اخر عشق حرف اول نامش بود...و دردهاش هیچ وقت جامه نبودن....

خدایش بیامرزد.....

 

 حرف پنج تا مونده به آخر:

 در این شلوغ بازار شعر و ادبیان قراره شاهد یه جشنواره ی متفاوت باشیم

این بار از طرف خانه ی شاعران تبریز جشنواره ی خط سوم در اواخر همین ماه برگزار میشود

با صحبتهایی که با صالح سجادی عزیز دبیر جشنواره داشتم اینطور دستگیرم شد که این جشنواره از حیث داوری و کیفیت و نحوه ی برگزاری بسیار متفاوت خواهد بود

اطلاعات بیشتر رو اینجا ببینید:

http://www.khattesewom.blogfa.com/

 

 حرف چهار تا مونده به آخر:

میدونم غم انگیز ترین صحنه ای که میتونه مشاهده بشه شاعری هست که داره از شعرش دفاع میکنه یا چیزی رو به کسی در مورد شعرش توضیح میده

برای همین خواهش میکنم در صورت امکان برای اینکه من رو بیشتر شرمنده ی خودم نکنین  ادامه ی این بخش رو نخونین و مستقیم تشریف ببرین به حرف سه تا مونده به آخر!!!

.

.

.

خب با عرض تشکر از اینکه به حرفم توجه کردین

در غزل پست قبل٬ بیت آخر شعرم این بود:

ط§غŒظ† ظ‡ظ… ط²غŒط± ط³غŒع¯ط§ط±غŒ ط

نه جان من... حرف مرا هرگز نفهمیدی ....

نمیخوام در مورد چیزی توضیح بدم فقط یه سری از دوستان که تعدادشون از جمیع انگشتای من خیلی خیلی بیشتر بود گفته بودن که این مصرع فونتش خرابه و تو کامپیوترشون نشون داده نمیشه

صرفا برای اینکه بهشون اطمینان خاطر بدم که ایراد از کامپیوتر اونها نبود عرض میکنم که این شعر خودش اینجوریه

فقط کاش وقتی به اون مصرع ناخوانا رسیده بودن از شعر٬ یا کامپیوتر٬ (یا من) نا امید نمیشدن و مصرع بعدش رو هم میخوندن...شاید فرجی حاصل میشد...

 

 حرف سه تا مونده به آخر:

این روزها صفحه ی آخر روزنامه ی اعتماد یه ستون هست به نام "جنگ سرد" که ابراهیم رها اونجا طنز مینویسه

شاید بشه گفت جزو  تنها جاهایی!! هست که کسی جرات کرده مستقیم در مورد اوضاع درهم این جامعه شکایت کنه و با توجه به لحنی که داره بعید میدونم زیاد دووم بیاره و به نظرم همین روزها ابراهیم رها هم میره همون جایی که افراد معلوم الحال زیادی رفتن

پیشنهاد میکنم نوشته هاشو بخونین

 

  حرف دو تا مونده به آخر:

یه جمله تو یه وبلاگ یه دوست خوندم که به نظرم خیلی قشنگ بود و حتی با وجود اینکه هیچ ربطی به هیچ چیزی نداره به نظرم حداقل ارزش یه بار نوشتن رو داشته باشه:

"زمین گرد هست...شاید فقط به این علت که اگه گرد نبود این مردم همدیگه رو پرت میکردن پایین..."

 

حرف یکی مونده به آخر:

همواره عشق...بی خبر از راه میرسد...

یک ماه پیش، درست چند روز بعد از سالگرد تولد حسین منزوی تو یه کتاب فروشی داشتم قفسه های شعر رو میگشتم که خانم فروشنده کتاب تیغ و ترمه ی منزوی رو نشونم داد و گفت "اگه میخوای شعر بخونی این رو بگیر بخون..درسته شاعرش زیاد معروف نیست... ولی شعرهاش خیلی قشنگه...."

دلم خیلی گرفت...نمیدونم چرا اکثر افراد حسابی این مملکت به اون چیزی که واقعا لیاقتشونه نمیرسن...

 

 حرف اخر:

این روزها رو دارم در تضاد کامل میگذرونم و نمیدونم چقدر دیگه دووم میارم...به قول یه دوست خیلی خیلی عزیز آخر نفهمیدیم ما دست از سر شعر بر نمیداریم یا شعر دست از سر ما...

این غزل هم....هیچی...خودتون بخونید....

 

 

عجیب خسته از این روزهای پاییزم

دوشنبه است... و از انتظار لبریزم

 

نیامدی و شب روز من یکی شده است

همانقدَر که نخوابیده ام، سحرخیزم

 

یکی خودم، و یکی جای خالی ات، جانم

نشسته ایم و دو فنجان چای می ریزم

 

دوباره حجم صدای تو را کم آوردم

که آخرین غزلم را بر آن بیاویزم

 

به زور قافیه ها نیست این که میگویم-

-برای حادثه ی دوری تو، ناچیزم

 

به خاک گرم نشستم ولی عجیب اینکه

از این زمین ترک خیز...بر نمی خیزم....

***

 

خلاصه اینکه همین است ماجرا، تا شب:

گذشت روز... و تنهایی غم انگیزم

 

دوباره ساعت من از دوازده رد شد

سه شنبه است... و از انتظار....

 

 

شاد و در پناه حق بمانید


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 19:17  توسط مهدی معارف  | 
 و کلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود

و دوست داشتن آن کلمه ی نخستین بود

...و آمدیم که عاشق شویم و در گذریم

که راز زندگی و مرگ آدمی این بود...

«حسین منزوی»

  

سلام

  .

     .

       و

          .

            .

               غزل:

 

 

 

از پشت قاب پنجره وقتی که خندیدی

یک دل نه صد دل عا... نگو این را نفهمیدی

 

آرامشت را خوب من٬ هر روز می دیدم

تو آن همه دلواپسی ها را نمی دیدی؟؟

 

گلدان قلبم بود و بذر مهر ورزیدن

بر دانه ی مهر خودت هر روز تابیدی٬

 

تا اینکه کم کم رنگ و رویت مهربان تر شد

تا اینکه کم کم شعرهایم را پسندیدی

 

پهنای کوچه کمتر از دلبستگی ها بود

وقتی که از باغ نگاهم میوه می چیدی...

 

***

حالا که دیگر٬ قدر شعرم را نمیدانی

حالا که از رسم و رسوم عشق٬ رنجیدی

 

حالا که جز این بی قواره آسمان من

در آسمان هر کس و ناکس درخشیدی٬

 

رفتم که دیگر بر نگردم٬ نه نمانده هیچ

بحث و سوال و پاسخ و ابهام و تردیدی

 

ط§غŒظ† ظ‡ظ… ط²غŒط± ط³غŒع¯ط§ط±غŒ ط

نه جان من... حرف مرا هرگز نفهمیدی ....

 

 

 

شاد و در پناه حق بمانید.


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 17:17  توسط مهدی معارف  | 
 

 

ماهی همیشه تشنه ام

در زلال لطف بیکران تو

میبرد مرا به هر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو....

«فریدون مشیری»

------------------------------------------------------

سلام دوستان عزیزم

سر کله زدن های شبانه روزی با درس هایی که فرسنگ ها با دنیای شعر و شعور فاصله دارن و درگیری های همیشگی با استاد هایی که بویی از ادب و انسانیت به مشامشون نرسیده اصلا توجیه خوبی برای این همه تاخیرم نیست.

برای همین با تقریب خوبی هیچ بهانه ای ندارم و فقط و فقط معذرت میخوام...

حرف خیلی خیلی دارم...

در مورد ساختارهای غزل معاصر...مدت زیادی هست که روش دارم فکر میکنم و میخونم و میخونم...

تلاش های ذهنی خودم هم برای پیدا کردن ایده های ناب و جدید در غزل معاصر کماکان ادامه داره و نظرات دوستان خوبم مثل همیشه بهترین  کمک برای من خواهد بود .... حتما برای پست بعد از این نظر با دست پر تری میام...فعلا برای جبران اینهمه تاخیر با ۲ تا غزل به روز شدم....

راستی!!

 بعضی از دوستان در مورد نحوه ی تهیه ی کتابم پرسیدن...باور کنین من خودم دقیقا نمیدونم کدوم کتاب فروشی ها این کتاب رو دارن...اما اطلاع دادن دقیق این کار رو هم به پست بعد موکول میکنم...

فعلا دوستانی که مایل بودن کتاب من رو تهیه کنن آدرسشون رو به این ایمیل، میل بزنن تا خودم براشون پست کنم:

maaref_kavir@yahoo.com

بیشتر از این سرتون رو درد نمیارم

با ۲ تا غزل اومدم... و مشتاقانه منتظر نظرات شما خواهم ماند....

 

 

 

غزل ۱:

در مسیر ریل های این قطار از تو دور میشوم

راه دیگری اگر نمانده....بیشتر صبور میشوم

 

هر طلوع از دریچه های شرق روشنی می آوری

هر غروب میروم و پشت کوه...سوت و کور میشوم

 

ماهی ِ همیشه تشنه ام و در خیال های دور، باز

بین بازوان تو اسیر پنجه های تور میشوم

 

از نشستن ِ کنار ِ قطعه های زندگی گریز نیست

آه...در میان قطعه های نا گزیر، جور میشوم

 

« شاعری که گفت دوست دارمت و بعد تا همیشه رفت »

من!!!  که در خیال آنکه دوست دارمش....مرور میشوم....

 

 

و غزل دوم:

 

تن ِ درخت نوشتم، اگر که خوب ببینی،

منم اسیر و گرفتار  عشق پاک زمینی!!

 

سلام کردی و لرزید کلّ ِ دار و ندارم:

نگاه و دست و دل و قلب و قند و چایی و سینی

 

زمین کجا تو کجا، سر تر از تمامی عالم

نگفت آینه دیشب؟ نگفت ماه ترینی؟

 

ستاره چین ِ شب سرد و تنگ و تار، همینم

ستاره ای که درخشد در این غبار، همینی

 

کبوترانگی ات انتهای هر چه تغزل!

اگر که پر زنی و روی بام من بنشینی،

 

میان ِ ابر غزلها برات لانه بسازم

که هرچه خواست دلت، واژه واژه واژه بچینی

 

هر آنچه بود سرودم،

غزل تمام،

و امضا:

من ِ اسیر و گرفتار عشق پاک زمینی.....

 

شاد و در پناه حق بمانید

 


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 16:2  توسط مهدی معارف  | 
..

ای زیر و رو کننده ی قلب ها و چشم ها

ای تدبیر کننده ی شب و روز

ای دگرگون کننده ی سالها و حالها

حال ما را به بهترین شکل...دگرگون کن...

-------------------------

سلام دوستان خوبم

سال ۸۵ هم گذشت..با یک دنیا نشیب و فراز و سختی و راحتی

یکی از اتفاقات بسیار خجسته که برای من در این سال افتاد ورود من به این دنیای مجازی و آشنایی با دوستان بسیار بسیار عزیز و شاعران بسیار توانمند و محترم بود...

این اتفاق وقتی خجسته تر شد که خیلی از این عزیزان رو در دنیای واقعی هم زیارت کردم و از این بابت بسیار خوشحالم.

دیشب با یکی از همین عزیزان صحبت میکردم

از اتفاقاتی که قراره براش تو سال ۸۶ بیفته صحبت میکرد..ازدواج..سربازی...چاپ کتاب و و و ....

فقط میتونم بگم برای همه بهترین هارو آرزو میکنم

امیدوارم سال ۸۶ برای همه سال پرباری باشه

آمین...

دیگه عرض خاصی نیست..جز غزل و تنها غزل:

 

 

 

ذهن من و فکر تو؟؟؟ نخیر٬ محال است

بند تو و دام عشق؟؟؟ خواب و خیال است

آه... چقدر آسمان٬ ابری ِ تو / نیست

مثل دل - سنگ ِ - تو٬ لطیف و زلال است

من که تو را از شکاف در٬ نه ندیدم

- گرچه نگاه نخست٬ پاک و حلال است-

فکر نکن پاره پاره های غزلهام

هر ورقش ردّ صد هزار سوال است

قافیه ها را... نباختم به تو اصلا

قافیه ها را... ببین: کمال و تمام است

 

آنکه سرانجام ِ تلخکامی ِ فنجان

در به در چند و چون قهوه و فال است٬

آنکه زد و توبه را شکاند و هرگز

میوه ی ممنوعه را ندید که کال است٬

آنکه تو رفتی و آه... یک٬ دو٬ سه روزی است٬

معنی گلواژه های «رنج و ملال» است٬

این همه «آنکه» ٬ مَ من...نه...من... نَ نبودم!!

شک نَ نکن...وضع من... طِ طبق روال است...

 

دوستتان داشتم؟؟؟ م م م بعید است

عاشقتان بوده ام؟؟؟؟

نخیر...

محال است....

 

شاد و در پناه حق بمانید.

 


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 14:10  توسط مهدی معارف  | 
سلام دوستان خوبم

همه چیزش خیلی عالی بود..به جز اسمش که بازی «یلدا» بود و حالا که یکی مثل من بعد از اینهمه وقت میخواد توش شرکت کنه باید خجالت بکشه که به یلدای بعدی نزدیکتریم تا یلدای قبلی..

دوستان زیادی من رو به بازی دعوت کردن..از همشون ممنونم..اما میزبان اصلی من «احسان بیگ زاده» عزیز هست که زودتر از همه من رو دعوت کرده بود...

------------------

۱- سه ماه قبل از اینکه پا به این دنیا بذارم صدام زحمت کشید و وسط محله امیریه یه بمب انداخت..موج انفجار همه چیز رو گرفت و همه ی این اتفاقات در حالی رخ داد که خانه ی ما (البته من که هنوز نبودم) در نزدیکی محل فرود بمب بود..اکثر دوستان و اشنایان به این نتیجه رسیدن که من احتمالا همراه با انواع و اقسام مشکلات جسمی و روحی و عقلی و روانی و... به دنیا خواهم آمد.

۲-سیزده سالم بود و هنوز «فریدون مشیری» رو نمیشناختم..یه معلم ادبیات داشتیم..مرد درستی بود..با هم عیاق بودیم...یه روز از من پرسید مشیری رو میشناسی؟ گفتم نه. چیزی نگفت. فقط اول دفترم نوشت:

اگر ماه بودم٬ به هر چا که بودم٬ سراغ ترا از خدا میگرفتم

اگر سنگ بودم٬ به هرجا که بودی سر رهگذار تو جا میگرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر سر بام من مینشستی

اگر سنگ بودی٬ به هر جا که بودم٬ مرا میشکستی٬ مرا میشکستی

...همین کافی بود...

۳- سالی که قرار بود کنکور سراسری بدم فقط درس خوندم..همین..فقط درس...سیمهای سازم رو هم پاره کردم..یک مصرع هم شعر نگفتم...هنوز که هنوزه از خودم میپرسم: واقعا ارزشش رو داشت؟...

۴- خیلی از عزیزانی که شعرهای عاشقانه ی کتاب من رو خوندن مستقیم یا غیر مستقیم گفتن که این بنده خدا یا خیلی عاشقه یا به شدت شکست عشقی خورده...من هیچ کدومشون نیستم...اعتراف میکنم که در بسیاری از شعرهام خودم رو جای عاشق ترین افراد گذاشتم و از زبان اونها سرودم...

۵- میتونم بگم که در کل آدم سردرگمی هستم...و به همین دلیل تو زندگیم از قوافل زیادی عقب موندم که یک نمونه ی حیّ و حاضرش همین بازی یلدا بازی هست..اما به قول یکی از دوستان عزیزم: «خدایا هرچی از ما گرفتی بگیر...این دل خوش رو ازمون نگیر...»

-----------------

و اما شعر...

این ایام به وبلاگ هرکس که سر میزدم٬ به بهانه ی این بازی٬ از روزهای بسیار دور زندگیش نوشته بود..روزهایی که هممون گذروندیم و حالا فقط به عنوان خاطره ازش یاد میکنیم...

 

 

...

بر بالهای خاطره ها می سپارمش

رویای سبز کودکی ام...دوست دارمش...

... 

یادش به خیر...«ساری» و شیرینی سفر

یادش به خیر...ساحل پهناور خزر

فارغ ز وزن و قافیه و قطعه و غزل

زیبا ترین سروده ی عالم: اتل متل

گنج و طلسم گمشده درهفت آسمان

غول چراغ و جادوی او...هست یادتان؟؟؟

عطر گلاب و آتش اسفند و بوی عید

مادر بزرگ و چادر گلدوزی سفید

سجاده ی همیشگی ِ گوشه ی اتاق

تنهایی چنار جوان، انتهای باغ

باور کنید... صحبت دریا و رود را

قول و قرار شبنم و یاس کبود را

آواز عاشقانه ی گلبرگ با زمین،

امواج سبز شالی، هنگام دستچین،

حجب و حیای آهوی عاشق و سر به راه،

هول و هراس جفت پرستوی پا به ماه،

در پیش چشم کوچک من جلوه می نمود

معنای پاک عشق، همانی که بود، بود

لذت ترین لذت دنیا برای من

حسّ لطیف و ناب هم آغوشی چمن

برف و سکوت سرد زمستان...و پنجره

پاییز زرد و نم نم باران...و پنجره

جمعه غروب، حال و هوا سوزناک بود

یادش به خیر، آینه ی دل چه پاک بود

با یک اشاره، دلم زود می شکست

ردّ زلال اشک...که بر گونه می نشست...

 

***

در گیر و دار آمد و شدهای روزگار

بر لوح دل، غبار سیه فام، شد هوار

نجوای ابر و باد به گوشم غریب شد

آواز سینه سرخ و چکاوک فریب شد

احساس پاک و بی غل و غش دود شد و رفت

شد یک پُک غلیظ...

                      و نابود شد...

                                             و رفت...

 

حالا، درون بتکده ی علم، مرده ایم

در لابلای رابطه ها جان سپرده ایم

هرچند دست خود به فلک هم رسانده ایم

در حل مشکلات کلان شهر ، مانده ایم

شبها که عشق در دل بی کینه قصر داشت،

شبها که ماه وسعت بی حد و حصر داشت،

پای بساط باده و افیون و شیره ایم

تا خرخره درون گناه کبیره ایم

حال و هوای عشق که - بی بحث - بازی است

خط تمام رابطه هامان موازی است

بگذر از اینکه قدرت عشق و جنون چه کرد

یا آن فلان فلان شده..با بیستون چه کرد...

چیزی که نیست، صحبت مجنون و لیلی است

بلبل... عجب مزاحم بانگ تریلی است!!

وقتی که «هیچ» جای غذا سیر می کند

پروانه یا کلاغ... چه توفیر می کند؟..

در گیر و دار آمد و شدهای روزگار

در عصر مرگ و آتش و خون..قرن زهر مار

انسان هاج و واج، که در هم شکسته است

یک کوله بار «ایسم» ، و دوشی که خسته است

تا کی، کجا، دوباره، کسی گوید این چنین:

«افسوس...روزگار غریبی است نازنین»

یک تکه ابر آمد و مهتاب را ربود

دی شیخ با چراغ... همین دور و بر نبود؟؟؟

 

***

حالا میان حسرت و افسوس و آه و کاش

ما مانده ایم و سایه ی این آسمان خراش

ما مانده ایم و قرن اتم، اقتصاد، نفت

مادر بزرگ هم که برای همیشه رفت

در گیر و دار آمد و شدهای روزگار

مبهوت و مات و گیج و گم و گنگ و بی قرار

یک گوشه می نشینم و می آورم به یاد

دیگر صدای باران...

...

دیگر صدای باد...

 

شاد و در پناه حق بمانید.

 

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 23:48  توسط مهدی معارف  | 
 سلام دوستان عزیزم...

..

اول اینکه به زودی در برنامه ای در رادیو سراسری زمان محدودی در اختیار من قرار میگیره تا برای شنونده ها٬ شعر بخونم

عزیزانی که دوست دارن سروده هاشون(طبیعتا با ذکر نام) خونده بشه آدرس شعرشون(آدرس وبلاگ نه٬ بلکه تنها همون شعری که مایل هستن خونده بشه) رو برای من کامنت بذارن.

حتما چند روز قبل از اینکه شعری رو بخونم به شاعرش خبر میدم که چه روزی و چه ساعتی شعرشون خونده میشه (البته با صدای بنده )

در مورد این مطلب باز هم خواهم نوشت!!

-------------------------------------------------------------------------------

اما خبر دیگه ای که دارم:

 

 

«برکه ی مهتاب» ٬ اولین مجموعه ی سروده های من هست.

۱۲۳ صفحه...۴۷ شعر... نو٬ غزل٬ چارپاره٬ مثنوی

انتشارات کویر٬

و یادگار چند سال از زندگی شعری من.

--

عزیزانی که مایل هستن این مجموعه رو تهیه کنن میتونن از فروشگاه ققنوس( میدان انقلاب٬ بازارچه کتاب) کتاب رو تهیه کنن یا مستقیما با دفتر انتشارات کویر تماس بگیرن (۸۸۳۰۱۹۹۲) تا کتاب براشون ارسال بشه

دوستانی هم که در تهران نیستن میتونن آدرسشونو برای من کامنت بذارن یا به این ایمیل٬ میل بزنن تا کتاب رو براشون پست کنم:

maaref_kavir@yahoo.com

پیشاپیش از همه ی دوستانی که این کتاب رو تهیه میکنن تشکر میکنم و امیدوارم از خوندن سروده های من لذت ببرن

-------------------------------------------------------------------------------

و اما

از هرچه بگوییم و نگوییم٬ سخن غزل خوشتر است....

آخرین سروده ام رو تقدیمتون میکنم:

 

گرچه سلام مهر شما هم به ما رسید٬

دیر آمدی عزیز...که مرغ از قفس..پرید

یا نه!!... دوباره وسوسه ات...نه..نرو..بمان!

این جمع بی ریاست..بفرما..خوش آمدید!!!!!!

بانوی من٬ چگونه بگویم چه کرده ای؟؟

قطعه؟ غزل؟ قصیده؟ ویا شعر نو؟ سپید؟

تکرار میکنم٬ به زبان سه قرن پیش!!

شاید عزیز..گوش تو هم خوبتر شنید:

 

کز ظلم و کین و جور و جفا٬ پیکرم شکست

وز هجر و دوری رخ تو٬ قامتم خمید

حق٬ در ازل٬ سرشت گل و آبمان ز «عشق»

وانگه ز بیکران «محبت» در آن دمید

اکنون رواست صحبت اینگونه سرد و تلخ؟

با عاشق شکسته دل زار ناامید؟؟

* * *

در این اتاق درهم و برهم ـ خلاصه اش ـ

چیزی نمانده تا که به فردا دهد نوید

غیر از هوای شعر٬ که آن هم..تمام شد!!

غیر از دو قطره اشک٬ که آن هم.. بیا .. چکید

ای واژه های تلخ...دگر زار و خسته ام

باقی شعر را...خودتان جفت و جور شید....

 

شاد و در پناه حق بمانید...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 18:44  توسط مهدی معارف  | 
الف- سلام دوستان عزیزم

ب- بعضی از عزیزان سروده های من رو با معیار های شعر پست مدرن سنجیده و خرده هایی در همین باب گرفته بودن...بنده هیچ ادعایی در مورد پست مدرن بودن اشعارم ندارم و فقط وسواس دارم که از زبان امروز فاصله نگیرم و تا بعد هم خدا بزرگ است..

ج- احساس هیچ گاه٬ هیچ کجا و در هیچ کس نمی میرد (جبران خلیل جبران)

د- دیدمش٬ و آنقدر متاثرش ماندم تا این شعر

ه- ...

 

برف یکدست و نرم می بارید

در شبی ساکت و زمستانی٬

رد ممتدّ جای پایش بر

جدول سرد و خیس و سیمانی

 

دکمه ی بازِ ژاکتش را بست

در یک بسته کِنت را وا کرد

زیر لب گفت «لعنت» و آرام

به کف دستهای خود ها کرد

 

به دل آسمان نگاه انداخت

«پس کجایی خدای بی همتا!!؟؟»

تک و توک از میان توده ی ابر

کورسوی ستاره ای تنها

 

نوربالا به چشمهایش زد

یک «پژو» دار و دسته ی اوباش

و هواری که دورتر میشد:

آی ی ی...امشب بیا و با ما باش...

 

لای لا لای نیش ترمزها

خاطرش را به کودکی ها برد

یاد آن دوره گرد فالفروش

پیش چشمش٬ تلو تلو میخورد:

 

....بده من..ای عزیز..دستت را

تا ببینم که سرنوشتت چیست

هوم م م...خطی که این طرف٬ اینجاست

این همان شاهراه خوشبختی است

 

این یکی خط٬ همین که این گوشه است

یعنی مردی ز دور٬ می آید

برو جانم..که فال نیکوییست

شادی و

شوق و

شور٬

می آید

***

 

برف٬ یکدست و نرم٬ می بارید

در شبی ساکت و زمستانی٬

شبنمی روی گونه لغزید از

چشمهای زنی...خیابانی...

 

شاد و در پناه حق بمانید.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 21:0  توسط مهدی معارف  | 
سلام دوستان خوبم

با چند رباعی آمده ام که امیدوارم خوشتون بیاد...

بزرگی( که نامش نادر ابراهیمی بوده) میگوید:

از عشق سخن باید گفت، همیشه از عشق سخن باید گفت، 

حتی اگر عاشق نیستی از عشق سخن بگو...

حتی انکه عاشق نیست، باید از عشق بگوید..

چه برسد به این دل ما که.......

بگذریم....

 

 

در همهمه ی بازی این چرخ کبود

در کشمکش جهان پر آتش و دود

دل، دلخوش این است که گهگاه توان

اشکی بفشاند و چار خطّی بسرود...

*** 

اِنقدر مگو که "عشق پوچ است و سراب"

یا اینکه "دو روز زندگی را دریاب"

بانو، دل ما آنچه نمی داند چیست

قدر سر سوزنی حساب است و کتاب....

***

گفتی که "دلم پیش شما هست،،، ولی!!!"

"از عشق نخواهم که کشم دست،،، ولی!!!"

نفرین به جهان که یار هر ناکس شد

یک لحظه به کام من سرمست،،،ولی!!!...

***

ماندم من و این کوه ندامت، ای دوست!

افسوس و غم و اشک و ملامت، ای دوست!

آتش زدی آن لحظه که گفتی آرام:

"دیدارِ دگر...روز قیامت...ای دوست..." 

 

شاد و در پناه حق بمانید..

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 23:44  توسط مهدی معارف  |